تبليغاتX
زندگی یک دانشجو

زندگی یک دانشجو

خاطرات روزانه

ایمان داریم؟

یکی از دوستان تو نظرات گفته بود دروغ گفتن به این معنیه که ما به قدرت خدا ایمان نداریم

جای فکر کردن داره حرفش

خدایا بهت ایمان داریم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 19:56  توسط بی کس  | 

چرا؟

یه مدت تو بلاگفا نبودم چرا اینجوری شد؟

البته هنوزم روونه ولی به خیلی از پستها اشکال میگیره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 19:54  توسط بی کس  | 

کی؟

امروز سر کلاس یکی از استادا که میگیم شوت میزنه ولی من یه سری از حرفاشو قبول دارم

دکترا داره و به نظر من حرفاشو با طنز میگه چون میدونه اگه نصیحت کنه کسی گوش نمیده

امروز یه چیزایی گفت که وادارم کرد فکر کنم

گفت: زندگی غربی از دور قشنگه . گفت: یه لحظه سایه پدر و مادر به تمام دنیا میارزه .گفت: فکر میکنین کسی که تو زندگیش همه کار رو بدون هیچ محدودیتی انجام میده خیلی خوش بخته؟ کسی که پدرش یه طرفه و مادرش یه طرف چی داره؟ گفت: کسی رو میشناختم که بعد از فوت مادرش جسد مادرش رو ۲۰ سال تو یه یخچال تو خونش نگه داشته بود و تو اون ۲۰ سال هر روز با جسد مادرش صحبت میکرد چون میگفت تو طول زندگی مادرش نتونست با اون حرف بزنه و عقده داشت ، در حالی که شماها این نعمت رو دارین ولی ناشکری میکنین و اگه یه بار بهتون بگن بورو فلان چیزو  بگیر میگین ول کن

 

 

 

حرفاش تا الان فکرمو مشغول کرده

چرا؟

چرا به آدمی رو که تو ۳-۴ کشور زندگی کرده و کلی تجربه داره میگیم دیونست و چرت و پرت میگه؟

پس کی میخایم یه جور دیگه دنیا رو ببینیم؟ کی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 23:50  توسط بی کس  | 

اینجا تهران است

این‌جا تهران است‌؛ دختران خاله‌بازی نمی‌كنند‌، مادر نمی‌شوند و نی‌نی ندارند تا روی پا برایش لالایی بخوانند.
این‌جا دختران از كودكی رئیس و مدیر عامل شركت می‌شوند؛ یا از صبح تا غروب در فروشگاه اندر خرج كردن پول‌اند.
این‌جا تهران است؛ درس میخوانی كه كنكور قبول شوی، انتخاب رشته می‌كنی تا وارد شوی؛ حتی اگر رشته‌ات هیچ تشابهی به ویژگی‌های جسمی و روحی‌ات نداشته باشد. این‌جا اگر لیسانس نباشی یعنی بی‌سوادی؛ پس این‌جا تهران است. ازدواج نمی‌كنی چون می‌خواهی كار كنی، بچه‌دار نمی‌شوی كه ارتقاء درجه بیابی‌ و كودك را صبح‌های زود به مهد می‌سپاری تا پول در‌آوری.
مهم مهارت، استعداد و نیاز نیست، مهم مدرك است.
این‌جا تهران است؛ دختران بیشتر درس می‌خوانند تا دانشگاه بروند، دانشگاه می‌روند تا شوهر بهتری بیابند، مدرك بالاتری می‌گیرند تا با مردی با مدارك بالاتر ازدواج كنند.
این‌جا تهران است؛ دختران درس می‌خوانند و پسران پشت كنكور می‌مانند و پس از سربازی وارد بازار كار می‌شوند.
این‌جا تهران است؛ سن ازدواج بالا رفته، چون دختران مدرك بالاتری از پسران دارند و حاضر نیستند با مدارك پایین‌تر از خود ازدواج كنند. این‌جا دختران مهندس و دكتر می‌شوند و پسران كارگر.

Image and video hosting by TinyPic


این‌جا تهران است؛ شهر مدرك‌گرایی. نیازمندی روزنامه‌ها را كه ورق می‌زنی همه منشی خانم حداقل مدرك لیسانس با روابط عمومی بالا می‌خواهند!

این‌جا تهران است؛ شهر شلوغی و ازدحام. صبح كه از خانه بیرون می‌روی زنان زیادی در صف اتوبوس یا در انتظار تاكسی ایستاده‌اند. سوار اتوبوس كه می‌شوی بیش از نیم آن‌را زنان پر كرده‌اند.
این‌جا تهران است؛ شهر دود و ترافیك. پشت چراغ قرمز ماندن جزئی از عادات روزانه شده است حتی اگر روزی به ترافیك نخوری ممكن است جوش بزنی یا سردیت كند چون مزاجت از عادت خارج شده است. به خیابان‌ها نگاه می‌كنی. ماشین‌های تك‌سرنشین فراوان‌اند. مخصوصا پ‍ژوهای 206 كه زنان مایه‌دار سوار شده‌اند.
این‌جا تهران است؛ شهر گرانی. كار می‌كنی كه پول درآوری، پول در می‌آوری كه خرج كنی، خرج می‌كنی كه كم نیاوری. این‌جا لباسی را دو بار در مجالس پوشیدن تحریم شده است توسط زنان. پس باید كار كرد تا ...
این‌جا تهران است؛ صبح زود زنان و دختران سر كار می‌روند و مردان سر چهار راه‌ها یا در میان تبلیغات نیازمندی روزنامه‌ها اندر پی كارند.

http://safirnoor.persiangig.ir/image/Kualalumpur-4-big.jpg

این‌جا تهران است؛ كار می‌كنی كه وام بگیری، وام می‌گیری كه خانه بخری، وام می‌گیری كه ماشین بخری، وام می‌گیری كه اثاثیه مدرن‌تر بخری و... كار می‌كنی كه تا ابد الدهر قسط‌هایت را پرداخت كنی؛ تا مقابل نو نوار كردن‌های آبجی خانوم و دختر خاله و خواهر شوهر كم نیاوری.
این‌جا تهران است؛ ظهرها از خانه‌ها بوی غذای گرم نمی‌آید، این صدای پیك‌های موتوریست كه كشلقمه‌(پیتزا) فروشی می‌كنند. این‌جا زنان مهارت‌شان به جای آشپزی در پیدا كردن بهترین فست‌فود فروشی است.
این‌جا تهران است؛ مردها در را به روی زنان‌شان می‌گشایند و خسته نباشی می‌گویند؛ كودك هم پیش از مادر به منزل رسیده است و روی تختش از گرسنگی خوابش برده.

و این‌جا تهران است... شهر زنان و دختران شاغل و مردان و پسران بیكار.

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 23:3  توسط بی کس  | 

آی آدمها که بر ساحل نشسته ، شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می سپارد جان آی آدمها

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 22:58  توسط بی کس  | 

زندگی خود یا عزیزانتان را با یاد گرفتن این مطلب نجات دهید

این مطلب رو تو یه وبلاگ خوندم گفتم واستون بزارم شاید به دردتون خورد

 

زندگی خیلی ها را نجات دهید در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد وبا بشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود.دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند کرده و بر نیمکتی نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد. مهماندار بشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد. خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت.  چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که ژولی را به بیمارستان برده اند. خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان فوت کرد و پزشکان علت مرک را سکته مغزی A..V.C (Accident vasculaire cöébral) تشخیص دادند. چند لحظه از وقت خود را به این مطالب معطوف کنید، شایدروزی شما با چنین اتفاقی برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید . یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید:بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده رادر زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانندامکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیارزیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه بود و این عمل بسیار ساده است. پزشک متخصص می گوید مهمترین وظیفه تشخیص حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید شخص را به پزشک  رساند.متخصص می گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می تواند با سه سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن پارتی یک نفر سئوال های زیر را از ژولی کرده بود حتما' ژولی زیبا و جوان اکنون زنده بود.  
1ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید بخندد.
 2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.
3 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند. مثلا' بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد.

اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد. یک متخصص قلب و یا اعصاب می گوید اگر کسی این مطلب را دریافت کند و حداقل آنرا برای ده نفر دیگر ارسال دارد،مطمئن باشد که در زندگی اش جان یک یا چند فرد را نجات داده است. توجه کنید، تعداد افرادی که این روزها با اینترنت کار میکنند در دنیا چقدر است و اگر ده نفر به ده نفر دیگر این ایمیل را ارسال دارند،تعداد افراد آشنا با این سئوالها به صورت تابع نمایی در کمتر از یک ماه به میلیونها نفر خواهد رسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 22:43  توسط بی کس  | 

زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوندست ....

آیا کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته..سخت تر از کار این کودک؟؟،

 

183316.jpg

 

آیا حقوق و درآمد شما خیلی کمه؟حتی از این کودک؟؟...،

 

183239.jpg

 

آیا فکر می کنین تنها و غریب هستین ؟/بدون همدم؟؟؟،

183150.jpg


زیر بار زندگی خمیده و نالان هستین...همیشه؟؟

 

183042.jpg

 

آیا تو منطقه ای که هستین مترو یا اتوبوس نیست؟؟شاید هم ناراحتین از  نداشتن ماشین شخصی؟؟

 

183133.jpg

 

رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

 

Little-Girl-with-Pray-Rock-Print-C10201572.jpeg

 

و خداوند عشق را آفرید

 تا شکر گزار باشیم

 

185922.jpg

 

 آیا فکر می کنین که تحصیل کردن کار شاق و سختیه و امکانات تحصیلی در جایی که هستین  خیلی کمه؟؟حتی از؟؟؟...

 

183100.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:25  توسط بی کس  | 

آیا خدا همه چیز را خلق کرده؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد  گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان  نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز  شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش  نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟  "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد  جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما  از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را  میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا  دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه  بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه  از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد  تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد  گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت  نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما  تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به  رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی  توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی  را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک  فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که  میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است  که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد  مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر  روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به  همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر  دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد:  شیطان  وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی  میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد  تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن  چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که  وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 13:29  توسط بی کس  | 

31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنی


د اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم

زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک

شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه. 

4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو ی

ه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو ت

ا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای

صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم

الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!

7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر

هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر

بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه. 

14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم

شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم

میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون

له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه ی

ه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه.... 

16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه

شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم

مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....

20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه.

آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و

خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده.. 

21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی ک

ه مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم..... 

25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی

بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه...... 

26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره ب

ا هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا... 

28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد.. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم.

بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش... 

2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه

پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس

خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند

روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره

که من دیشب تلویزیون بودم .......کسی به من مشکوک نیست. 

10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو

تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک

میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک

کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه! 

10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده..میرم

تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از

سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت....... 

10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد. 

روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه

مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم..یه پیرمرد ریشوی

95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم

چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ..... 

همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش

خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند.... 

دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد

که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه

سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود..

دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند.
 

فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!
 

چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند

 

یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره....فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 11:6  توسط بی کس  | 

درب ورودی یک نمایشگاه در اروپا

درب ورودی یک نمایشگاه در اروپا جالب و دیدنییست
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 22:43  توسط بی کس  | 

بازم این حرفو میزنیم؟

خیلی وقته چیزی ننوشتم همش کژیه ولی وقتی شهریار با این همه حرفای قشنگش میگه چه خوش گفت ... من چی بگم؟ وقتی درد اصلی دنیای مارو عکسا و حرفای دیگرون نشون میده من چی بگم؟ وقتی عکس پست قبلی رو دیدم خیلی روش فکر کردم ولی نتونستم چیزی واسش بنویسم

وقتی کاپیوترمون تو لود بازیهای جدید کم میاره میگیم این چه زندگی که ما داریم اه

چرا نباید پول داشته باشیم که بتونیم هر روز که یه قطعه جدید اومد همون روز بگیریمش ولی اگه اون موقع عکس پست قبلو بذاریم جلومون بازم این حرفو میزنیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:42  توسط بی کس  | 

دیگه به چی میگین فقر؟

2psk741.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:36  توسط بی کس  | 

نامه ی یک پسر به پدرش

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 16:57  توسط بی کس  | 

این متن فینگلیش رو یکی از خانندگان وبلاگم در مورد این مطلب آخر گذاشت منم همینجوری واستون میزارم خوب این بعد هم باید در نظر گرفته بشه

 

ba harfat movafegham ama yekam irad dare, akhe pesare khob doroste ke pol hamechiz miyare ama ye eshghe pako vaghei nemiare ke! va be anzare man ensan bedon eshgh nemitone zendegi kon pas engar hichi nadare

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 0:59  توسط بی کس  | 

حکایت آقای مدیر و منشی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 23:0  توسط بی کس  | 

داستان

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 22:37  توسط بی کس  | 

آبروی 70 میلیون ایرانی برای ثبت یك ساندویچ بی ارزش 1500 متری در

چند روز پیش اگر خاطرتون باشه یک ایمیلی زدیم با موضوع تهیه کردن بزرگترین

ساندویچ دنیا با طول 1500 متر که ایرانیان قصد داشتند رکودی در کتاب گینس

ثبت کنند ولی بر خلاف آن حاشیه های زیادی داشت که من به همین چند

خط بسنده می کنم و اطلاعات بیشتر را از زبان خبرگزاری های بزرگ دنیا

و دوستانمان که در مورد .... (اسمش چی باشه خوبه ؟ فکر کنم فاجعه ملی)،

می بینیم .

 

oswv1u.jpg

این عکس از خبر گزاری رویترز می باشد که در تیتر آن نوشته شده

رویترز: بزرگترین ساندویچ دنیا قبل از آنکه اندازه گیری شود ناپدید شد

 

در جشنواره بین المللی غذا و تندرستی،دو سر آشپز با 32 نفر آشپز به همراه دو هزار نفر دیگر در پارك ملت تهران تصمیم گرفتند ساندویچی به طول 1500 متر درست تا در كتاب گینس ثبت كنند غافل از اینكه،مسئولین برگزاری خبر نداشتند بعد درست كردن ساندویچ،جمعیت حاضر در آن مراسم چون قوم تاتار به ساندویچ های درست شده،حمله و اجازه ثبت چنین ركوردی را،آن هم در حضور دوربین های خبری،نخواهند داد. عكس فوق زن و مردی را در حال حمله به یك تكه كوچك از آن ساندویچ را نشان می دهد.

ثبت شدیم در گینس ولی به چه قیمتی؟!

آخه خدا! چرا ما ایرانیا تا این حد می تونیم بی فرهنگ باشیم؟؟؟ پس كو اون فرهنگ 2500 ساله هی ازش دم می زنیم؟ چرا وقتی می دونیم كه از چند تا كشور اومدن واسه پخش خبر هم نمی تونیم یه كم جلوی خودمون رو بگیریم؟ اصلا اجازه‌ی اینكه ساندویچ به 1500 متر برسه رو ندادن و تقسیمش كردن. جالب اینجا بود كه دست بعضیا یه كیسه‌ی پر ساندویچ بود و بعضیا هم گرفته بودن و از طعم شترمرغ خوششون نیومده بود گوشه و كنار پارك ساندویچشون رو پرت كرده بودن. اونقدر بوی بدی از قسمت های مختلفی كه ساندویچ رو پخش می كردن می اومد كه آدم حالش بد می شد. تا وقتی ما اونجا بودیم به زور پلیس مسئولین ثبت تونسته بودن 700 متر رو اندازه بگیرن. آخه چرا باید یادم بره كه ما هرچقدر گشنه هر چقدر فقیر ولی یه چیزی به عنوان شأن و كلاس اجتماعی داریم كه نباید به راحتی اون رو زیر پا بذاریم...

ساندویچ تلخ

ثبت ركورد بلند ترین ساندویچ دنیا تبعات سختی داشت تا جایی كه دوستی این پست رو در بالاترین ( یک سیستم اشتراک گذاری بزرگ ایرانی ) گذاشت :

من نمیدونم شما چرا كورید !

ایران همینه ! ما بی فرهنگیم … این دفعه هم اعراب و مغول ها مقصرند؟ مگر كسانی كه این افتضاح رو به بار اوردند از فضا اومده بودند ؟ غیر از اینه كه یه عده ایرانی بودند ؟ شایدهم توطئه بوده هان ؟

چرا خودتون رو جدا میكنید ؟ چرا فكر میكنید برترید ؟ این توهم مزخرف و غرور كاذب كی تموم میشه ؟ ایران و ایرانی همینه كه هست … این ساندویچ خیلی تلخ مزه بود نه ؟

 

 

نمی دونم الآن چه حسی دارید من که احساس خجالت می کنم

اطلاعات بالا توسط دوستان در واکنش به این اتفاق ثبت شده است.

 

هموطن اینو همیشه می گمو و خواهم گفت :

مهم نیست چی بودیم و کی بودیم مهم این هستش که الآن چی هستیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 21:54  توسط بی کس  | 

میمونی که بچه ببری را به فرزندی قبول کرده

بعضی وقت ها رفتار های رو از حیوانات میبینیم که برامون تعجب اوره. میمونی که برای بچه ببر ها مادری میکنه و این کار رو با عشق و علاقه انجام میده.

http://i38.tinypic.com/25p4rgg.jpg

ff0bci.jpg

1j2fwn.jpg

http://i34.tinypic.com/11vsmli.jpg

169ooxk.jpg

http://i38.tinypic.com/2rr470x.jpg

http://i36.tinypic.com/2lxcaiw.jpg

http://i35.tinypic.com/f29d88.jpg

http://i37.tinypic.com/24ywkn6.jpg

2cy1cmp.jpg

353cgt0.jpg

1z4ad5v.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 19:48  توسط بی کس  | 

آرزوهای یک زن

 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 19:43  توسط بی کس  | 

امروزه با کمک علم و دستان توانمند جراحان پلاستیک و زیبایی ، دختران و زنان نا امید

 

که به خاطر بد شکل و شمایل بودن خود ، چه در صورت و چه در اندام زانوی غم به بغل

گرفته بودند با هزینه مبالغی هنگفت ( که البته از نظر من ارزشش رو هم داره ) به

چهره و اندام ایده ال خود میرسند و کلی هم اعتماد به نفس پیدا می کنند ! بعضی هاشون هم

انقدر تغییر می کنند و انقدر زیباییشون خیره کننده میشه که برای مدل های شرکتهای تجاری

انتخاب میشوند . ( عجب ، باز بگید پول بده ! )

 خدایا لطفی کن و نظری به ما بیافکن ... یه حواله ای هم دست ما برسون تا به آرزوهامون

برسیم . بابااااااااا آخه ما هم دل داریم  تو رو خدا نگاه کن ببین چی بودن و چی شدن ؟!

 

هووم ؟ چیه ؟ با نظرم مخالفی ؟ می گی پول همه چیز نمیاره ؟ خوشبختی نمیاره ؟

نه این حرفا شعاره !! پول حرف اول و آخر و می زنه . پول همه چیز میاره . عشق ، تفاهم ،

تحصیلات  عالیه ، موقعیت اجتماعی بالا ، زیبایی ، خوشبختی ......

بگذریم ، یاد یک داستانی هم افتادم که شنیدنش خالی از لطف نیست البته اگه نشنیده باشید .

مامورین اداره پستی مشغول جابجایی نامه ها و بسته های پستی بودند که در میان نامه ها ، نامه

ای توجه شان را جلب کرد . پشت پاکت نوشته شده بود : برسد به دست خدا !

مامورین با کنجکاوی نامه را باز کردند تا ببینند متن نامه چیه ؟ در نامه نوشته شده بود :

خدایا ، می دانی که چقدر دلتنگم . مشکلات زندگی آنقدر بر دوشم سنگینی میکند که دیگر هیچ

امیدی به زنده بودنم ندارم. تو می دانی همیشه تلاش کردم که خانواده ام آسایش داشته باشند

اما نمی دانم  چرا مدام به در بسته می خورم. خدایا سال پیش که زنم را از من گرفتی .

 حالا هم قصد داری دخترم را از من بگیری ؟ من چگونه می توانم از پس هزینه های

سنگین درمان او بر آیم ؟ پزشکان گفتند هزینه عمل او و موارد دیگردرمانیش حدودا ۱۰ میلیون

تومان میشود  من از کجا این پول را بیاورم ؟ کسی را هم  ندارم که به من کمک کند .

خدایا صدای مرا میشنوی ؟ خدایا برایت حرف دلم را نوشتم . امیدم به توست . تنها تو

مامورین پست با خواندن نامه سخت متاثر شدند و تصمیم گرفتند با کمک هم این پول را تهیه کنند

آنها با گذاشتن تمام پس اندازهای خود و گرفتن مبالغی قرض از این و آن ۸ میلیون تومان جمع

کردند و برای آن مرد نگون بخت فرستادند .

یک سال گذشت ... باز در اداره پست نامه ای پیدا شد که پشت آن نوشته شده بود : برسد به

دست خدا ! این بار نیز نامه را باز کردند . متن نامه این گونه بود :

خدایا ، سپاس تو را که این همه به من لطف و عنایت داشتی . خدایا هر روزشکر تو را می گویم

به لطف تو ، دخترم را درمان کردم و او اینک در سلامتی و شادی کامل بسر میبرد . او

خواستگاران زیادی دارد . اما من نتوانستم برای او جهیزیه ای تهیه کنم . چه کنم که دستم

خالیست ! خدای خوبم ، تنها امیدم به توست . می دانم که مرا ناامید نخواهی کرد . خدایا اگر

این بار هم به من از خزانه غیب خود کمکی رسانی تا عمر دارم شکر تو را خواهم گفت .

مهربانم ، می دانم که این لطف را به من خواهی کرد ، پس مرا کمی بیشتر شرمنده کن و مبلغ ۷

میلیون تومان برایم بفرست . آخر این دختر آرزویش این است که بینی اش را هم عمل کند .

من حساب کردم که با این مبلغ هم می توانم دماغش را عمل کنم و هم جهیزیه آبرومندی به او

بدهم. اینگونه او به آرزوهایش خواهد رسید و می دانی که خوشبختی او آرزوی من است !

من منتظر می مانم . تنها امیدم به توست .

در آخر نامه نیز با خط درشت نوشته شده بود :

تنها خواهشم این است که این بار حواله را با پست نفرست چون دفعه قبل مامورین بی انصاف

پست ۲ میلیون تومانش را هاپولی کرده بودند !! قربون کرمت  شماره حساب .......

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:13  توسط بی کس  | 

خوب بعد از یه مدت غیبت طولانی امروز اومدم که بیشتر باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:8  توسط بی کس  | 

امروز دوباره یاد بد بختیا افتادم حالم گرفته است

با یکی از دوستام داشتم صحبت میکردم به قول خودش اومد نصیحت کنه

آخه هیچکی نیست بگه پسره خوب تو که تو زندگیت تا حالا از گل نازک تر نشنیدی واسه چی اضهار نظر میکنی؟ اصلا تو میدونی من چی کشیدم تا الان که میای صغری کبری میچینی و موعضه میکنی

حالا یه چیزم این وسط بهت بگم ناراحت میشی بهت بر میخوره

اه اه اه

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 14:5  توسط بی کس  | 

اینم یکی از دردهای جامعه ی اروپایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 1:33  توسط بی کس  | 

چه قدر تفاوت؟

امروز یه سری عکس دیدم به عدالت همه چیز شک کردم

عکسای پایین رو ببینین

 

http://i34.tinypic.com/2ytv63d.jpg

http://i37.tinypic.com/ioptm9.jpg

http://i34.tinypic.com/1zdr9zr.jpg

http://i38.tinypic.com/6z4s53.jpg

http://i38.tinypic.com/24fzs00.jpg

آخه اون بچه هایی که تو آفریقا بدنیا میان چه گناهی دارن که باید این جوری زندگی کنن؟

اصلا اونا حق انتخاب دارن واسه زندگیشون؟ اصلا به اونا وقت و امکاناتی داده میشه که بتونن تلاش کنن و مسیر زندگیشون رو عوض کنن؟

چرا سرنوشت اونا این شده؟

چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 1:29  توسط بی کس  | 

کرک

امروز داشتم تو وبلاگا میگشتم یه وبلاگ در مورد مواد مخدر روز دیدم جالب بود یه سری عکساشو با لینکشو میزارم واستون خاستین برین بخونین

http://mohammad2535.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 13:57  توسط بی کس  | 

چی بگم؟ چیزی ندارم بگم.

دیگه خسته شدم از بس روزمره ی خسته کنندم رو به رخ خواننده ها کشیدم میخام دنبال یه چیز جالب بگردم

این ترم میخام بشینم درس بخونم در ضمن دنبال کار هم هستم ببینم چی میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 0:47  توسط بی کس  | 

امروز یکی از دوستام که کل وقتشو با دوست دخترای مختلفش میگذرونه داشت میرفت مسجد برای مراسمبه من گفت نمیای؟

گفتم نه مارو تو مسجد راه نمیدن

ولی دلیل اصلیش این بود که میترسم

ترس از این که مثل اون باورم شه و قبول کنم که تو کل سال گناه کنم و تو یه شب و تو ۲ ساعت پاک شم

تر س از این که مثل اون ...

امروز به خدا گفتم : خدا جون من کافر من گناه کار من بد من هر چی که اسمشو میزارن ولی قبول نمیکنم که تو ۲ ساعت گناهام پاک شه و بشم فرشته و بعدشم بیام و دوباره روز از نو روزی از نو

اصلا قبول نمیکنم که برم با کسایی که همین مراسم اومدنشونم واسه مخ زدنه داد بزنم بگم اشتباه کردم ببخش  من همین جا با زبونه خودم میگم

ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 3:38  توسط بی کس  | 

امروز با دوستام رفته بودم بیرون رفتیم تو یه جاده ی خلوت و خوش منظره که پاتوق همیشگیمونه منم خیلی باهاش حال میکنم اصلا هر وقت برم بیرون اگه اونجا نرم یه چیزیم کمه . معمولا شب میریم اونجا یه جای خلوت که چراغای تیر برق نسبتا روشنش کرده و تو گرم ترین روزا یه خنکی خاصی داره

قبلا که میرفتیم یه دور میزدیم و اگه حال داشتیم ژیاده میشدیم و یه چرخ کوچیک میزدیم

ولی امروز وقتی پیاده شدیم یکی(همونی که همش به من میگفت نکش) یه سیگار روشن کرد اونیکی(همونی که همیشه میگفت من از دختر و دوست دختر اصلا خوشم نمیاد) اونطرف داشت با دوست دختر جدیدش تلفنی حرف میزد ...

یه نگاهی بهشون کردم و تو دلم گفتم اینا همون آدمان؟ همونایی که خیلی ادعاشون میشد؟ همونایی که هر وقت حرفش میشد فرشته بودن؟ اینا همونان که اون موقع اونجوری کلاس میزاشتن و الان اینجوری کلاس میزارن؟ چه قدر زود آدما عوض میشن و یه چهره ی جدید از خودشون نشون میدن

با این آدمای مدعی و تو خالی چی کار باید کرد؟ اگه باهاشون بگردی اعصابت میریزه بهم اگه قطع رابطه کنی میشی عقب مونده و بی جنبه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 2:8  توسط بی کس  | 

شاملو:

 عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

 

این مطلب رو دوست عزیزم تو نظرات گذاشت منم واسه شما گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 1:57  توسط بی کس  | 

امروز روز دیگریست

بابا چه قدر آدما زود عوض میشن و چقدر زود جبهه عوض میکنن؟ دنیا بد جوری داره جلو میره(از اون حرفای مامان بزرگی بودا)

امروز اتفاق خاصی نیفتاد یه روز مسخره بود راکد نمیدونم چی بگم ولی دوست دارم حرف بزنم .............

چی بگم؟ از کجا بگم؟ یه دستم رو صفحه کلیده و اون یکی دستم رو صفحه ضرب میگیره به کلیدها نگاه میکنم منتظرم حرفا کنار هم چیده شن ولی هیچی هیچی. هیچی به زهنم نمیرسه جز همین مزخرفاتی که الان خوندین شاید روزه گرفتتم آخه بدون سحر روزه گرفتم قضیه شم مفصله به درداینجا هم نمیخوره ماله قد بازیایه خودمه که حوصلتون رو سر میبره خوب فعلا برم بعد از افطار بیام شاید مغزم باز شده باشه

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 19:27  توسط بی کس  |